کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح جوان ،سفر کرده (نعمت رحیــــم زاده) صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

 

 

 

از غم جورزمان خسته دلانیم همه       در گذرگاه جهان رهـگذرانیم همه

 

میرود قافله عمرشتابان شب و روز        پی این قافله ما نیزروانیم هم

 

 

ریبوار کلمه ای کردی است به معنی عابرورهگذر.انتخاب این نام  برای این وبلاگ به این خاطر ا ست  که ما همگی عابران ورهگذران این دنیا هستیم ,روزی آمده ایم وروزی هم باید برویم.  بسان رهگذری که دمی برای تازه نمودن نفسی بر سایه سار درختی تکیه می زند, ویا برای نوشیدن جرعه ای آب از چشمۀ زلالی اندکی مینشیند, وبعد بناچار باید راهش را ادامه دهد. آری باید از دنیا گذشت وتنها چیزی که می ماند کارهای نیک ما واحیاناً خاطره ايست که به سرعت باد می رود ومیگذرد.ما، مانند دانه برفي هستیم که فقط يک بار ،‌از بالا ،‌از ميان هزاران دانه برف آرام فرود مي آيیم و در انبوه سپيدي برف پوش زمين جايي مي نشينم و گم مي شویم .

 


موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های من ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 31 فروردين 1398برچسب:چــــــــــــرا ریبـــــــــوار؟,ریبوار,ریبوار یعنی,, | 9:37 | نویسنده : نبی رحیم زاده |
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﯼ ﺩﻧﺠﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد


زندگی کن
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ، ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ…
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎهى

موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : پنج شنبه 7 بهمن 1395برچسب:زندگی, | 9:46 | نویسنده : نبی رحیم زاده |
دوستان می گویند که از غم ورنج فراقت کمتر بنویسم .اما واقعیت این است که من
جز درد
فراق تو نوشتن را بلد نیستم هرچند قلم را در برلوح سفید می چرخانم
، لیک جز دلتنگیهایم چیزی در ذهن قفل شده وکوتاهم خطور نمی کند بناچار
 این شعر زیبا را از شاعر توانمند فاضل نظری انتخاب نمودم
 
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست



به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده‌ای‌ست
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بـرویـَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست...
                                                     فاضل_نظری

موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : یک شنبه 5 دی 1395برچسب:مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست, | 17:24 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

رنج زندگی مرا پر کرده است ٬ دستهای مرا از پشت بسته است ٬

قدمهای مرا زنجیر کرده است و نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است

عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد

پشت چشم‌هایم به خواب رفت اندوه ندیدن ونبودنت.

همه ی عمر داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .

غم تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچید

که هرگز از آن بیرون نیایم

حالا من ماندم و دلی سرشار از غم که صبوری نمی‌داند

برای خداحافظی زود بود ؛ما هنوز به سلام نرسیده بودیم..!


موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های من ، روایات وداستـــــــان ها ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 3 آذر 1395برچسب:برای خداحافظی زود بود, | 19:14 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

 سخت است خواستن و نتوانستن !


دویدن و نرسیدن !


به دیروز فکر کردن و به فردا نرسیدن !


به دنبال زندگی گشتن و مرگ را پیدا کردن !


خدایا...


 سخت است بغض در گلوگره خوردن و دم نزدن !


سیل اشک جاری شدن و گریه نکردن !


غم و غصه داشتن و به ناچار خندیدن


موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : شنبه 1 آبان 1395برچسب:سخت است, | 20:59 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

پاییز از راه رسید فصل رنگین کمان برگ ریزان ،پاییز با ترنم مهربانی ماه مهر آمد تا نوای مهربانی را بنوازد وبوی لبخندو درس و مدرسه و شوق کودکانه را به آرمغان آورد.

 پاییز با خود شور می آورد و قاصدکها خبر بازگشایی مدارس می دهند، درختان آماده می شوند تا با شوق، برگهای رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی بر سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه می روند بریزند و سارها بر شاخه های انبوه درختان صف کشیده اند، تا آوازهای گرمشان را بدرقه کنند

نسیم، نفس های معطرش را هر صبح بر گونه های سرخابی کودکانه شان می دمد تا خواب را در سایه های کوتاه دیوار جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است . کلاسها با آغوش باز در آستانه درها ایستاده اند تا میهمانان خود را در آغوش بکشند.

فصل پاییز نه تنها جلوه گر برگ ریزان است که شگفت ترین تصاویر هزار رنگ سبزینگی ها را قاب هستی می کند، طنین انداز زنگ مهر دانایی و توانایی، آرامشگر روان و صیقلگر ذهن، پیشگام زمستان با بیشماری قطرات بلورین باران و پولک های سپید که هیچ کدام شبیه دیگری نیست پاییز؛ رنگین کمان سبزینه خوشه های درختان و گیاهان و باد تارا جگر برگ های خزان زده، باران و بوی خاک.


موضوعات مرتبط: نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، مناسبتهـــــــــــــا ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 2 مهر 1395برچسب:پاییز فصل رنگین کمان, | 12:28 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

از سکوتم می نویسم تا بدانی خسته ام

بی هوایت کنج پستوهای غم یخ بسته ام

بی تو بی تابی در این برزخ به جانم خیمه زد

من هنوز این بغض را از رفتنت نشکسته ام

با خیالت روزها را بی صدا سر می کنم

بی تو دارم بی کسی را تازه باور می کنم

در نبودت، زیر رگباری از این تنها شدن

عاشقانه خاطراتم را چو سنگر می کنم

از کلامم هر کسی شیدایی ام را خوانده است

یاد چشمانت مرا از هر نگاهی رانده است

ساعتم از تیک تاکش، با نبودت ایستاد

برگ تقویمم در آن روزی که رفتی مانده است

کاش بودی تا بهارم غرق بی رنگی نبود

کاش در تقدیر ما دوری و دل تنگی نبود

بی تو جانم را به لب می آورد آشفتگی

سرنوشتم کاش قلبش این چنین سنگی نبود

      فاطمه طاهریان


موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : دو شنبه 1 شهريور 1395برچسب:باور بی کسی, | 1:28 | نویسنده : نبی رحیم زاده |
 
تو رفتى و برگ هاى سبز درخت حیاط درنبودنت یکى یکى زرد شدند و

 
چروکیدند و بى صدا افتادند

تو رفتى و  دانه هاى اشک از چشمه ى دلم جوشیدند و گونه هاى داغ مرا خیس خیس کردند.

تو رفتى و گنجشک ها نبودنت را باور کردند یکى یکى پر کشیدند و رفتند

 
تو رفتى ودلتنگى ها خود را  به صفحه ى سفید دفتر رساندند و شعر شدند   
 
 
تو رفتى و سکوت جوشید و فریاد نبودنت را سر داد

تو رفتى و قلم ها گریستند و گریه ها
برکاغذ خشک شدند وکاغذها

 
روزنامه شدند و همه فهمیدند نبودنت را
 
حتى ابرها هم 
طاقت نیاوردند و در پاییزى ترین روز سال گریه را سر دادند.

 رفتى و من هنوز منتظرم بادبوى پیراهن تو را برایم هدیه بیاورد

 شاید دوباره چشمانم روشن شدند  و تو را دوباره در غزلى آ فریدم. 

                                                     " با قلم توانای استاد جلال کوهى "

موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، روایات وداستـــــــان ها ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 1 مرداد 1395برچسب:تو رفتى و سکوت جوشید و فریاد نبودنت را سر داد, | 14:33 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

کاش خورشید غروب نمی کرد به این زودیها


کاش کشتی عمرت سلامت می رسید به این ساحل ها


تا من تمام حر ف های دلم را برایت می خواندم


آنقدر در خلوت تنهایی ام برایت شعر سرودم


که نگو آنقدر در شب های تارم برایت ستاره چیدم


که نگو آنقدر چشم براهت ماندم وگریستم

 


که رودخانه ی چشمانم خشکید آنقدر در کنار جاده ی زندگی ایستادم


تا شاید تو را در کوچه پس کوچه های تنهایی بیابم


اما اما افسوس در آن غروب نحسی که خسته وتنها


دفتر زندگیت در بی کسی های تخت بیمارستان به پایان رسید


خورشید عمر تو غروب کرد و تو ستاره ای شدی


در دل سیاه شب و خاطره ای غم انگیز


که همیشه در دل تنها و شکسته ی من باقی مانده ای


موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : دو شنبه 1 تير 1395برچسب:کاش خورشید غروب نمی کرد , | 1:0 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

 


در مجنون ترین هوای بهاری


باعاشقاته ترین بارش

بر جاده جنون

چه بی احساس.‌..‌

درفراقت

در خود شکسته ام

                                                                                           آذرگرامی(میدخت)                                             

 


موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 1 خرداد 1395برچسب:درفراقت در خود شکسته ام, | 1:1 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 16 صفحه بعد

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
<